تبليغاتX
دنیای عشق 2 عاشق

دنیای عشق 2 عاشق

ما با همیم تا آخرین نفس


ارسال شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 3:54

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 23:38

اين روزها خيلي دلم تنگ مي شود...
دلم براي گريه هاي بي دليل تنگ مي شود.
دلم براي خنده هاي از ته دل تنگ مي شود.
دلم براي همه بچه هاي خوب دنيا تنگ مي شود.
دلم براي همه آدم هاي پاک و بي ريا تنگ مي شود.
دلم براي همه مادربزرگ هاي پير و مهربان تنگ مي شود.
دلم براي همه لحظه هاي دلتنگي ام تنگ مي شود.
دلم براي کودکانه ترين لحظه هاي شاد زندگي ام تنگ مي شود.
دلم براي همه لحظه هاي باراني سکوت و دعا تنگ مي شود.
دلم براي همه چيزهاي خوب خدا تنگ مي شود.
اين روزها خيلي دلم براي خدا تنگ مي شود


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 23:18

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نویسنده : [ حجت و بهاره ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:46


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:35

سلام بچه ها

چطورین؟

بعد مدت ها اومدم که آپ کنم

از این به بعد سعی می کنم زود به زود آپ کنم

امروز پیش بهاره جونم بودم

با هزار تا دل خوری و اعصبانیت رفته بودم

آخه یه کاری کرده بود که بهم برخورد

اما حالا دیگه ازش دل خور نیستم ، عصبانی نیستم

وقتی فهمیدم منظورش ، هدفش از این کار چی بود خیلی هم خوشحال شدم

بعد کلی حرف زدن تو دانشگاه از هم خدافظی کردیم و اومدیم خونه هامون

حالا تو راه برگشت

بر خلاف دفعات قبل امروز تو راه برگشت سواری سوار نشدم و سوار یه مینی بوس شدم

رفتم ردیف آخر کنار یه حاج آقایی و هندزفری گذاشتم گوشم

ردیف جلوم دوتا خانواده بودن

یکی دختر داشت یکی پسر ، فکر کنم 2 و 3 ساله بودن حالا نسبتشونو نفهمیدم

تو راه باهم بازی می کردن!

اولا دماغاشونو به هم می زدن و خنده می کردن

خیلی شاد بودن

اما کمی که گذشت لبای همو می بوسیدن و خیلی خوشحال بودن

بعد پدر مادرشون که متوجه شدن ار هم جداشون کردن

اما پسره دستاشو می بوسید بعد که کمی گذشت همو ناز می کزدن

انگاری خیلی همو دوست داشتن

اما وقتی پدر مادرشون کاملا" از هم جداشون کرد هردو گریه می کردن

خدایی عشق دوران بچگی پاک پاک

 

پ.ن : اخیرا" شاهد جدایی خیلی ها بودیم ، جدایی ها هم همه آخرش با خیانت و نفرت تموم شده

 

پ.ن:اگه عشقه پس چرا خیانت ، چرا تنفر؟

 

حرفم رو هم با یه جمله از دکتر شریعتی تموم می کنم:

اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنهای من است.


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 21:51

گفتم:

 

خدای من،

 

 دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم

 

 سر سنگینم را که پر ازدغدغهء دیروز بود

 

و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم،

 

آرام برایت بگویم و بگریم،

 

 در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت:

 

 عزیز تر از هر چه هست،

 

 تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی ،

 

که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی،

 

 من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام .

 

که تو اینگونه هستی.

 

 من همچون عاشقی که ،

 

به معشوق خویش می نگرد،

 

 با شوق تمام لحظات بودنت را،

 

 به نظاره نشسته بودم.


گفتم:

 

پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،

 

 اینگونه زار بگریم؟


گفت:

 

عزیزتر از هر چه هست،

 

 اشک تنها قطره ای است که ،

 

قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،

 

اشکهایت به من رسید

 

 و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم ،

 

تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان،

 

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.


گفتم:

 

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم ،

 

گذاشته بودی؟


گفت:

 

 بارها صدایت کردم،

 

 آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

 

 تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ ،

 

فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست،

 

از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.


گفتم:

 

 پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟


گفت:

 

 روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

 

 پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

 

 بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

 

می خواستم برایم بگویی .

 

آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود،

 

 جز نزول درد ،

 

که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.


گفتم:

 

پس چرا همان بار اول که صدایت کردم ،

 

درد را از دلم نراندی؟


گفت:

 

 اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم

 

که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

 

تو باز گفتی خدا

 

 و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

 

 من اگر می دانستم ،

 

تو بعد از علاج درد هم

 

بر خدا گفتن اصرار می کنی،

 

 همان بار اول شفایت می دادم.


گفتم:

 

مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...


گفت:

 

 عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 16:43

ما خدا را گم می کنیم ...... در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد.

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست .

تا به حال چند بار از خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟

تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی ؟؟؟

که چه قدر همه چیز خوب است ؟؟

که چه خوب که او است ؟؟

خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست.

زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم خیال می کنیم

تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ....

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست .

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد.

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم.

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد .

 خداوند مي فرمايند:  بنده ي من هنگامي که در دعا هستی آنچنان به سخنانت گوش مي دهم که گويي همين يک بنده را دارم و تو چنان از من غافلي که گويي چندين خدا داري 


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 21:1

بر روي کاغذ سفيد با قلبي از محبت سرشار

خواستم واژه اي بنويسم که بماند در ذهنت يادگار

هرچه فکر کردم چه بايد نوشت و اين ورق راکرد سياه

واژه اي به ذهنم خطور نکرد جز اينکه دوستت دارم بسيار

گرچه سخت است دوري ولي مي دانم اين را

که مي کنمت هر روز ياد  ، آن هم بطور کرار

دلم به دلت گره خورده که نمي توان کردش باز

گره اش را با مهرباني کردي کور اي سالار

دستان گرمت را همواره بايد فشرد با احساس

چون دستـانت گرمــايي دارنـد فــرار

لبان سرخت را بايد بوسيد از دور

اين کار را بايد کرد هر روز تکرار

واژه ها در برابر خوبيهايت کم است آقا

بگذار تمامش کنم همين جا با اصرار

فقط بگويم يک کلام نداي قلبم را

که دوستت دارم، دوستت دارم بسيار بسيار ...


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 19:30

سلام

چطورین؟

ما خیلی کم میایم نت

شاید ماه به ماه نتونیم آپ کنیم

اگه هم نمیام بهتون سر بزنیم به همین دلیله

۳ روز پیش ۱۸ آبان تولد بهاره بود

نتونستم بیام آپ کنم

فراموشمون نکنین

شاد باشین

عاشق

بای


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 22:33

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"


:خدا همیشه با ماست پس هیچ وقت نمی تونیم بگیم تنهاییم

:خدا دوسمون داره و همیشه دل تنگمونه اما ما حرف زدن با اونو می ذاریم هر وقت حوصله شو داریم ، چرا؟

:و . . .


نویسنده : [ حجت ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © two-lover All right reserved
This Template Designed by alikavosh Copyright © 2005 bahoone theme